مشاهدات عینی یک خودنویسی در ۲۵ خرداد ۸۸ و ۲۵ خرداد ۸۹

پس از مدّت‌ها، اِمروز به یادِ حماسه ی ۲۵ خُرداد، مچ بند سبزم را به دستم بستم و در همان مسیری که پار سال هم راه با مادرم در سیل آرام و ساکت و سبز خیابان آزادی جاری شده بودیم و در همان ساعتی که پار سال به راه پیمایی رَفته بودیم راه رَفتم. مشاهداتم این‌ها ست؛ پار سال و اِم سال.

تقاطع بزرگ راه یاد گار امام و خیابان آزادی، کار خانه ی زمزم، تقاطع خیابان‌های جیحون و آزادی:

۱۳۸۸:‌ کار‌گَران کار خانه‌ی زمزم دست از کار کشیده‌اَند و جمعیت را با شگفتی و شَعَف می‌نگرند. چند تای ِ شان دو انگشتِ شان را V شکل بالا گرفته‌اَند. پلیس‌های معمولی، با فاصله از هم در حاشیه‌ی خیابان ایستاده اَند و مَردُم به آن‌ها خسته نباشید می‌گویند. از ساختِ مان ها مَردُم فیلم و عکس می‌گیرند و با شادی نگاهِ مان می‌کُنند و V نشان می‌دهند. وقتی از زیر گذر ِ یاد گار امام رَد می شَویم مَردُم ِ آن بالا فیلم می‌گیرند و با خوش حالی به هم نگاه می‌کُنند. چند موتور سوار ِ لباس شخصی برای تحریک جمعیت به شعار دادن، ما را هو می‌کُنند و ما یک دیگر را به سکوت و آرامش دعوت می کُنیم. دماغ ِ شان می‌سوزد.

۱۳۸۸: جلوی کار خانه -که ماشین آلاتش را تعویض کرده‌اَند و دیگر اثری از کار گران ِ پای دستگاه‌ها نیست- یک گردان لباس شخصی - با جلیقه یا شلوار پلنگی- نشَسته اَند و کمی آن طَرَف تَر پلیس های یگان ویژه حاضرند. این جا به جای سَر باز صفرهای نیروی انتظامی، سَربازهای سپاه با لباس های خاکی ِ شان حاضرند. همگی باتوم -یک سِری چوبی، یک سِری پلاستیکی- دارند و دو نفر اسلحه ی وینچستر دارند.‌ سپر و کاسکت و موتور سیکلت های ترِیل هم جزء جدا نشدنی آن ها ست. دو وانت تویوتای خاکی رنگ هم جلوی کار خانه ی زمزم پارک شده. تقاطع یاد گار امام و خیابان آزادی گروهی پلی معمولی -با باتوم و سپر- ایستاده اَند و در تقاطع جیحون، هم پلیس هست، هم لباس شخصی. باز هم دماغ ِ شان می‌سوزد، کاری ندارند بکُنند، دور ِ هم به یک موبایل خیره می شوند و از پخش کلیپی می خندند.

تقاطع خیابان‌های آذربایجان و آزادی، خیابان‌های بهبودی و آزادی، مسجد

۱۳۸۸:‌ در مسیر میدان آزادی به میدان انقلاب راه می رَوَم، دارم بَر می گردم. خوش حال اَم، خوش حال اَم با تمام بدن درد و نا راحتی، توانسته ایم قدرت نمایی کُنیم و این کار را با بلوغی بی نظیر انجام دهیم. از خوش حالی با یک پلیس دست می دهم و به او خسته نباشید می گویم. در سکّو های مسجد -در مسیر ِ مقابل، موقع ِ رَفتن- محمّد رضا خاتمی را دیده اَم که شال سبز رنگی بَر گردنش است و با مَردُم احوال پُرسی می کُنَد. ابطحی را هم دیدم، خوش حال بود، تُپُل بود.

۱۳۸۹:‌ تقاطع خیابان آذربایجان مملو از پلیس است، موتور هم هست. پلیس های عادی در اقلّیتند، ضدّ شورش و لباس شخصی‌ها غوغا می‌کُنند. چند لباس شخصی ماسک دارند، ماسک هایی شبیه همان‌ها که ما برای شناسایی نشدن می‌زنیم. در تقاطع بهبودی هم همین وضع هست، آن جا تقریبن تمام نیرو ها بسیجی‌اند. این جا هم سَر بازان سپاهی حاضر اَند، با زانو بند، تنه و ساق بند ضدّ شورش. عرق از همه جای ِ شان جاری ست، کلافه اَند. پیر مَردی از کنارم می گذرد: «باز واسه چی لشکر امام زمانو آوردن؟». لَب خند می زنم، مچ بندم را می بیند، می گویم: «پار سال ۲۵ خُرداد چه روزی بود...».

تقاطع خیابان های خوش و آزادی:

۱۳۸۸:‌ هوا رو به تاریکی می رَوَد، خسته گی ِ مان شیرین است. قرار ِ تظاهرات بعدی را هم آهنگ می کُنیم، در مورد حمله به کوی دانش گاه به بقیه اطّلاع می دهیم و در موردش بحث می کُنیم. به این فکر می کُنم چه جواب خوبی با سکوتِ مان با هارت و پورت های خامنه ای -با تأیید زود هنگام و غیر قانونی انتخابات- دادیم.

۱۳۸۹:‌ هوا دارد از گرما می‌ترکد. تقاطع خیابان‌های خوش و آزادی فقط لباس شخصی هست، باتوم تله سکوپی و موتور سیکلت و جلیقه و شلوار پلنگی. چند نو جوان -نهایتن اوایل دبیرستان- را می بینم که باتوم دارند و بعضی روی موتور سوارند. یکی مو‌های سیخ و ژل زده و ریش ِ لنگری دارد. می‌بینم‌شان و می‌خندم، بُلَند. همان مو ژل زده می‌آید و مثلن خشم گین -که همین اَدا باعث می شود خنده‌اَم شدید تَر شود- می پرسد چرا می خندم. لَب خند می‌زنم و می‌گویم: «یادِ جوکِ با مزّه‌ای افتادم».

تقاطع خیابان های آزادی و رودکی، تقاطع خیابان های آزادی و نوّاب:

۱۳۸۸:‌ ماشین‌ها ایستاده‌اَند، بوق نمی‌زنند، عصبی نیستند. گاه که جمعیت سَبُک می شود چند ماشین رَد می شود و دستش را V می‌کُنَد. بغض کرده‌اَم، نمی‌دانم این وحدت یک دفعه از کجا پیدا شده، نمی دانم این آدم‌ها تا پیش از این کجا بودند که من نمی‌دیدم ِ شان. یک خانم میان سال و چادری از کنارم رَد می‌شود و می‌گوید: «هَر چی می‌کِشیم از دستِ خامنه‌ای و پسرشه!». می‌مانم چه بگویم، بعدن به مادرم می‌گویم: «چه می‌کُنه نوری‌زاده - سازگارا!». در ویتامینه فروشی ِ تقاطع خیابان نوّاب و آزادی، صف دُرُست شده، ویتامینه فروش خوش حال است از ازدحام جمعیت.

۱۳۸۹:‌ گروهی پلیس، با باتوم و سپر جلوی مَقرِّ راه نمایی و راننده گی ایستاده‌اَند. در محوّطه، انبوه وَن های سیاه رنگ و موتور سیکلت های ترِیل ِ سیاه است. کامیون ضدّ شورش هم هست، با باله‌هایی در جلو که احتمالن با اهرم هایی باز می‌شود و برای درو کردن ِ جمعیت است. همانی که این جا شرحش را نوشته‌اَم. در تقاطع خیابان های نوّاب و آزادی چند مینی بوس پُر از ضدّ شورش ایستاده. همه گی غیر از باتوم و کاسکت و سپر، ماسکِ ضدّ گاز -نظیر ماسک هایی که در حملات شیمیایی استفاده می شود- دارند. یک اسلحه ی پرتاب گلوله ی رنگی -مانند اسلحه ی بازی ِ پِینت بال- در دستِ یکی شان هست. یک سَر باز صفر با یک کتری ِ شربت و چند لیوان میان پلیس های می گردد و شربت بهِ شان می دهد. خسته گی در چهره های ِ شان پیدا ست. دو نفر ِ شان با هم دردِ دل می کُنند، می‌نالند: «این چه وضعی یه؟ هَر روز هَر روز آماده باش! کَسی نیست که، خسته شدیم بابا!».

___________________

به خانه که رسیدم، اوّل به ترس مضحک جمهوری اسلامی از مَردُم خندیدم، یک دل ِ سیر. ترسی که امانش را بریده، در سال گرد مراسمی که حتّا یک فراخوان کوچک در فضای مجازی هم نسبت به بَرگزاری تجمّعی برای آن دیده نمی شد چنین تدارک وسیعی برای سَر کوب آماده کرده و این مقدار بودجه صَرف این آماده باش کرده.

بعد، برای تمام آن ها که اِم روز نیستند ولی پار سال در چنین روزی هم گام ِ مان بودند گریستم، چشمانم موقع ِ نوشتن این متن خیس اَند. یادِ شان همیشه با ما ست، روزی خواهد آمد که راه پیمایی ِ ۲۵ خُرداد را هَر چه با شکوه تَر، به یاد تمام جوانان در خون غلتیده، بَرگزار خواهیم کرد...

هِلی کوپتری بالای خانه می چرخد، دور می زند و دور می شَوَد. ترس، ترس، ترس. همین ترس نا بودِ تان می کُنَد ستم پیشه‌گان!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر